حكيم ابوالقاسم فردوسى

137

زگفتار دهقان ( شاهنامه فردوسى به نظم ونثر ) (نگارش اقبال يغمائى) (فارسى)

بدين گونه مدتى با هم درآويختند . سرانجام رستم بنيرو ديو سپيد را از زمين درربود و چنان بر زمين زد كه نالان شد . آن گاه در دم پهلويش را با خنجر دريد . جگر و دلش را بيرون آورد . آن را برداشت و پيش اولاد بازگشت . سپس به جايى كه كاووس بود روانه شدند . اولاد به پيل تن گفت : يزدان را سپاس كه به مراد خود رسيدى و ديو سپيد را كشتى . اكنون بايد پيمان بجا آورى و پادشاهى مازندران را به من بسپارى . رستم گفت : جز اين كارها كه كردم كارى ديگر در پيش است . بايد پادشاه مازندران را از تخت به زير آورم و سپاهيانش را كه ديوان اند نابود كنم . آن وقت بىگمان شهريارى مازندران را به تو مىسپارم ، و به ايران شهر مىروم مگر اين كه در كارزار با پادشاه مازندران كشته شوم ، و گرنه هرگز از پيمانى كه با تو بسته‌ام برنمىگردم . چون تهمتن نزديك جايگاه كاووس رسيد فرياد شادى از گردان برآمد . ستايش كنان به پيشبازش دويدند و بر او آفرين خواندند . آن گاه خون ديو سپيد را در چشم كاووس و گردان چكاند . تيرگى ديدگان همه دردم رفت و همه بينا شدند . بر اين گونه يك هفته با رود و مى * همى رامش آراست كاووس كى به هشتم نشستند بر زين همه * جهانجوى و گردنكشان و رمه چندان از آن جادوان خون ريختند كه از خونشان جويها روان شد . چون شب درآمد همه از جنگ دست كشيدند . شاه گفت : اكنون گناهكاران همه به سزاى خود رسيدند از اين بيش خون ريختن سزا و روا نيست . بايد نامه‌اى به شاه مازندران نوشت و او را به فرمانبردارى از پادشاه ايران زمين و دادن باژ و ساو دعوت كرد . نامه نوشتن كاووس نزد شاه مازندران كاووس نامه‌اى به شاه مازندران نوشت . در آن نامه نخست يزدان